|
عمار نامه هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ... درباره وبلاگ ![]() به قرارگاه عمار خوش آمدید . تابستان 88 بود که ندای «أین عمار؟» سراسر وجودم را فرا گرفت.که برای من فراتر از یک جمله بود.شاه کلیدی بود برای تحول زندگی ها و مقدمه ای بود که من زندگی را ، اطرافم را و خودم را بهتر از همیشه بشناسم. حال بر آن شدم که بنویسم آنچه را ... (این وبلاگ به هیچ حزب و جناحی وابسته نیست ) مدیر وبلاگ : عمار پارسی مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ نویسندگان سه شنبه 1390/05/4 :: نویسنده : عمار پارسی
و خدایی که در این نزدیکیست ... عمار کیست؟کسی می داند رهبر فرزانه ی ما تحت چه شرایطی ندای« این عمار » سر داد؟چه کسانی باید خود را عماریون زمان بدانند؟... این ها سوالاتی است که بخش اعظمی از آن پس از تبیین شخصیت عمار به جواب حقیقی میرسد.اما عمار را چگونه باید شناخت؟ یاسر و سمیه ( پدر و مادر عمار) از نخستین یاران پیامبر و هم چنین از نخستین شهدای اسلامند که در راه خدا و برای دین خدا جان خود را فدا کردند... و اما عمار... عمار یاسر جزء نخستین کسانی است که به پیامبر خدا ایمان آورد.او در زمانیکه پدر و مادرش تحت شکنجه های دشمنان اسلام و پیامبر قرار داشتند مبارزات خود را بنابر اصل تقیه پیش می برد و شاید به همین دلیل از کشته شدن در امان ماند. عمار در فتنه های فراگیر و پیاپی پس از رحلت پیامبر هیچگاه نلغزید و همیشه در کنار مولایش علی (ع) استوار و ثابت قدم ماند.او به همراه سلمان و مقداد و ابوذر از جمله افرادی بودند که جز با علی با کسی بیعت نکردند. عمار از پیامبر (ص) نقل میکند:ای عمار! علی تو را از هدایتی رد نمیکند و بر امر ناگواری دلالت نمیکند.اطاعت از او اطاعت از من و فرمانبرداری از من اطاعت از خداست... شاید این کلام پیامبر محرکی بود که او را همیشه فرمانبردار از امام زمانش قرار داد.و هیچگاه قدمی از امامش دور نشد و همیشه آماده و جان بر کف برای احکام امام زمانش بود. او فقط فرمانده نظامی نبود بلکه با توجه به اینکه احاطه ی کامل به تفسیر قرآن داشت در نبرد با مخالفان علی (ع) به روشنگری و تبیین حقیقت می پرداخت. جناب عمار یاسر سرانجام در سن نود سالگی در جنگ صفین به دیدار معبودش شتافت. تا کنون مختصری با شخصیت عمار آشنا شدیم.حال چرا عمار...؟ عمار حتی در گرماگرم نبرد جنگ نیز به تبیین حق و حقیقت می پرداخت. فتنه های زمانه او را لحظه ای از راه امامش دور نمیکرد.ایشان گاهی چندین ساعت را به مناظره با مخالفان علی می نشست و در این راه خسته نمیشد چون ایمانش ایمان خلل ناپذیری بود. حال مگر ما ندای رهبرمان را نشنیدیم؟ ندای« این عمار » ایشان گوش هر انسان آزاده ای در سرتاسر این کره ی خاکی را نوازش میدهد.حال وظیفه ی ماست که در این عصر فتنه و دودلی ها به تبیین حقیقت بپردازیم. وکلام آخر : منشین ، باده به کام دگران خواهد شد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد ... -------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت : " هو العادل " خطاب به تمامی دوستانی که نظراتی پیرامون بنده و شخصیت بنده و مطالب وبلاگ داشتند و بنده را بارها مورد لطف و محبت خود قرار دادند . دوستان عزیز : من از ابتدا می دانستم این راهی که آغاز کرده ام فراز و نشیب های فراوانی دارد و از وجود افرادی حق گریز و به قول خودتان روشنفکر ( ولی به عقیده ی بنده شیرین عقل ، چون روشنفکر بر اساس تفکر و اندیشه و استدلال سخن می گوید نه پارازیت و بی بی سی و ...) آگاهی داشتم ،پس جنابتان وقت گرانبهایتان را صرف فرستادن نظرات و ایمیل های ناسزا و نامربوط نفرمایید .و بدانید و آگاه باشید که هیچگاه با فحش و ناسزا مشکلی از مشکلاتمان حل نخواهد شد.
و دوباره در جواب شما : برای من مثل روز روشن است که افرادی که از مطالب این وبلاگ استفاده می کنند افرادی روشن ضمیر هستند هر چند به قولتان تعدادشان اندک باشد که این مطلب هم درست نیست چون به لطف خدا بازدید خوبی از مطالب به عمل می آید .شما نگران تبادل لینک من نباش ،مسلما افرادی که مطالب با منطقشان سازگار باشد خودشان ترتیب اثر می دهند . بله دوست گرامی درست فرمودید ! الگوی من در زندگی و خصوصا و مشخصا در سیاست امثال شهید دیالمه و وحید جلیلی و عبدالله هاشم ها ( به قول خاتمی تان لشگر قابلمه به دست ها و دلفین های آوازه خوان و ...) هستند نه امثال چه گوارا و جرج سوروس و ... و برای اولین و آخرین بار : به تمامی عقلا ، فضلا ، رفقا ، علما ، فقرا ، خلفا و هکذا ... که در مقابل حق و حقیقت ایستاده اند هشدار داده می شود که نوک تیز این قلم به سوی شما نشانه گرفته شده و شاید گلوی مبارکتان را اذیت کند . خدا حفظ تان کند ... نوع مطلب : برچسب ها : عمار، رهبر، خامنه ای، یاسر، سمیه، جنگ نرم، بصیرت، فتنه، تبیین، یکشنبه 1390/07/3 :: نویسنده : عمار پارسی
"هو المصور " اینه اون فیلمی که با دلم بازی میکنه، دیالوگ ماندگار پرویز پرستویی:
می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه؛ ولی من،می خوام براتون یه قصه بگم. وقت زیادی ازتون نمی گیرم. یکی بود،یکی نبود... یه شهری بود،خوش قد و بالا. آدمایی داشت،محکم و قرص. ایام،ایام جشن بود؛جشن غیرت. همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن. اون غول،غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه. همه نگرون شدن؛ حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟ ما خمار جشنیم؛ بهتره سخت نگیریم... اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ غول. قرعه به نام جوونا افتاد؛ جوونایی که دوره ی کُرکُریشون بود،رفتن به جنگ غول... غول،غول عجیبی بود... یه پاشو می زدی،دو تا پا اضافه می کرد. دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد. خلاصه چه درد سر... بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون، که دیدن پیرشون سفر کرده... یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت. اما یه اتفاق افتاده بود؛ بعضیا این جوونا رو طوری نگاشون می کردن که انگار،غریبه می بینن... شایدم حق داشتن... آخه این جوونا مدت ها دور از این شهر،با غوله جنگیده بودن. جنگیدن با غول آدابی داشت،که اونا بهش خو کرده بودن. دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود. شده بودن عینهو اصحاب کهف؛ دیگه پولشون قیمت نداشت... اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو اونایی هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن... من شما رو نمیشناسم؛ اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنید،پس معنی غیرتو می فهمید؛ این غیرت داره خشک می شه. شاهرگ این غیرت... کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته؛ من برای صبرتون یه "یا علی" می خوام، همین. نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 1390/05/30 :: نویسنده : عمار پارسی
"هوالحکیم" ای شکوه رفته امشب بازگرد این سکوت مرده را در هم نورد موندم چجوری جمله رو شروع کنم ؟ چی بنویسم ؟از کدوم ویژگیش بنویسم ؟ ... احمد متوسلیان ، شیر در بند اسرائیل ... احمد متوسلیان ، فرمانده ی دلیر جنگ ... احمد متوسلیان ، کسی که به ندای خمینی (ره) عاشقانه لبیک گفت ... احمد متوسلیان ، مردی که سرنوشتش مشخص نیست ، مردی که مشخص نیست کنون در قید حیات است یه به آغوش معبودش شتافته ، به آرزویش رسیده ... گفته بود آرزویش را ، گفته بود که دوست دارد به دست اسرائیلیها به شهادت برسد ... با خودم فکر میکردم اگه همین امروز احمد متوسلیان به کشور برگردد ما چه جوابی برایش داریم ؟ بعضی از آنهایی که در این چند سال در این نظام مسئولیتی داشته اند اصلا چه حرفی برای گفتن دارند ؟ اگر امروز متوسلیان بیاید و ببیند : ببیند این دوستانی که از انقلاب نامی برای خود دست و پا کرده اند و اینک با گفتار و رفتار خود در مقابل آن ایستاده اند چه حالی می شود ؟ ببیند فرمانده هان و رزمندگان و زنده دلانی که کنون اسیر این عشوه گر دهر شده اند و دیگر از آن روشن ضمیری ها و پاکی ها برایمان چشمه ای نمی آیند چه حالی می شود ؟ ببیند که مدعیان روشنفکری در این سالها چگونه زندگی را برایمان تفسیر کرده اند ، ولایت را برایمان تفسیر کرده اند ، عدالت را برایمان تفسیر کرده اند چه حالی می شود ؟ ببیند این آقا زادگانی که ...(خدا حفظ شان کند) ... وای ... اگر در میان خیابانهای شهر قدم بزند و این آرایشکده ی دختران و بی هویتی پسران و نامردمی مردمان را ببیند چه حالی می شود ؟ شاید با خودش می اندیشد که در عرض چند سال چه بر سر این ملت آمده ... شاید هم روایت اصحاب کهف برایش تداعی شود ... اما در این سو خوشبختانه هستند کسانی که با متوسلیان حرفها برای گفتن دارند ، کسانی که شرمندگیشان از روی حجب و حیاست نه از روی بی مسئولیتی ، هستند کسانیکه در این چند سال خدایی ماندند و خدایی زندگی کردند و مردمانی که همیشه زندگی شان را وقف خدا و دین خدا و انقلاب و نظام شان کرده اندکه البته تعداد ایشان نیز بی شمارست ... هستند جوانانی که با قلم هایشان دیواری استوار گرداگرد این ملت و نظام و رهبری ساخته اند و جانانه با هجوم هجمه ها مقابله میکنند ، جوانانی که تا پای جانشان پای ایران و اسلامشان ایستاده اند ... شاید اگر حاج احمد اینان را ببیند شوقی در دلش افتد که نامردمی نامردمان برایش کمرنگ شود . نوشتن برای احمد متوسلیان قلمی می خواهد که در دستان من نیست ، قلمی می خواهد به وسعت و شیوایی قلم مرتضی آوینی ، اما ... مینویسم برایش نه به شیوایی دوستان ... نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 1390/05/30 :: نویسنده : عمار پارسی
"هو الحکیم" ![]() " عکس :roze.ir " عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به سامان نرسیدست؟ و چرا آب به گلدان نرسیدست ؟ و هنوز هم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیدست ؟ بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست ؟ و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست ؟ ... و او خواهد آمد ... نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 1390/05/23 :: نویسنده : عمار پارسی
" هو الهادی " تیتر روزنامه های ایران: « احمد متوسلیان، فرمانده ارشد دفاع مقدس به همراه سید محسن موسوی، تقی رستگار مقدم و کاظم اخوان پس از 27 سال اسارات، از زندان های رژیم صهیونیستی آزاد شدند...» ![]() شبکه ی خبر در حال پخش مستقیم از فرودگاه بین المللی بیروت: سید حسن نصرالله، مقامات ارشد لبنانی و چندتن از مقامات ایرانی منتظر فرود هواپیمای حامل حاج احمد متوسلیان و 3 تن دیگر از اسرا هستند ... ساعت 9 شب است و اضطراب عجیبی بر تمام ایرانیان وارد آمده است. همه منتظر دیدن 4 ایرانی گمشده پس از 25 سال هستند و ... 9:30 شب و هواپیما آرام بر زمین می نشیند. آرام آرام اسیران لبنانی و فلسطینی پیاده می شوند و با سید حسن نصرالله و مقامات مصافحه می کنند... همه منتظر 4 دیپلمات ایرانی هستند، اما خبری نیست! چند دقیقه بعد خبرنگار تلوزیون اعلام می کند که 4 اسیر ایرانی همین حالا جداگانه وارد فرودگاه شدند ... لحظه ی عجیبی است ... آری، خبر حقیقت دارد و خودشان هستند، اما اصلا چهره هایشان قابل شناسایی نیست. حاج احمد بسیار شکسته شده و مو ها و محاسنش کاملا سفید گشته است ... بغض گلوی خبرنگار را می گیرد و همزمان تصویر نشان می دهد که حاج احمد در آغوش سید حسن قرار می گیرد. حاج احمد اشک می ریزد و اطراف را نگاه می کند ... مراسمی رسمی از طرف حزب الله برپاست و نماهنگ هایی به مناسبت این آزادی اجرا می شود. نزدیک به نیمه شب است و کنفرانس خبری 4 دیپلمات برگزار می شود. چهره هایی نورانی و مظلوم که در پی سالها اسارت، شکسته و مجروح شده اند در حال نظاره به دوربین و نگاه خبرنگاران هستند. سخن با کلام حاج احمد آغاز می شود ... کلامی از قرآن درباره ی وعده به مومنین و مجاهدین و پس از آن یادی از امام خمینی(ره) ... خبر دارند که دیگر امام در میانشان نیست و با اشک از ادامه ی راه او می گویند ... شرح ماوقع آغاز می شود و از روز چهاردهم تیرماه سال 1361 می گویند که در منطقه برباره در جاده طرابلس چگونه به دست مزدوران حزب راستگرای مسیحی كتائب ربوده شدند و در این سالها از کجا به کجا منتقل شدند... از رنج ها و شکنجه ها می گویند و از رفتار وحشیانه صهیونیست ها با آنها ... حاج احمد ناگهان از "همت" می پرسد و خبرنگاری می گوید: «او همان سالهایی که شما را اسیر کردند، به شهادت رسید.» غم تمام وجود حاج احمد را فرا می گیرد و گویی تحمل تمام آن شکنجه ها و رنجهای اسارت از شنیدن خبر شهادت دوست قدیمی اش، حاج همت آسانتر بوده است... از دوستان و همرزمان دیگر سوال می شود و یکی یکی درباره ی آنها توضیح داده می شود. مراسم تمام می شود و همه منتظر لحظه ی ورود حاج احمد به ایران هستند ...
ادامه مطلب نوع مطلب : به قلم دوستان، برچسب ها : شنبه 1390/05/22 :: نویسنده : عمار پارسی
وحید
جلیلی برادر کوچکتر سعید جلیلی -دبیر شورای امنیت ملی ایران - در سال
1352 در مشهد مقدس دیده به جهان گشود . وی در
سال هفتاد وارد دانشگاه امام صادق شد. و در رشته معارف اسلامی و اقتصاد در مقطع کارشناسی
ارشد از این دانشگاه فارغ التحصیل شد.
او کار مطبوعاتی را از دوران دانشجویی و در نشریه تفکر بسیجی، نشریه داخلی بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(ع) آغاز کرد و در سال ۷۵ به مجله نیستان رفت و در آنجا با سید مهدی شجاعی نویسنده و روزنامهنگار ایرانی همکار بود. وی در سال 76 عنوان بهترین مقاله نویس فرهنگی كشور را برای نوشتن مقاله ای با عنوان "چه نباید كرد؟" در نشریه نیستان كسب كرد. سید مهدی شجاعی در آخرین شماره ماهنامه نیستان در مورد حضور وی در تحریریه نیستان نوشته است «حضور جلیلی حال و هوای دیگری به تحریریهنشریه بخشید.» او پس از توقیف ماهنامه نیستان به روزنامه ابرار رفت و در سال ۸۱ سردبیر روزنامه ابرار شد. جلیلی پس از ابرار به حوزه هنری رفت و از اواخر سال 81 سردبیری ماهنامه سوره را بر عهده گرفت و تا شماره 30 در دوره جدید، نشریه را اداره کرد. مجله ای که پیشتر سید مرتضی آوینی عهده دار سردبیری آن بود. علیرضا قزوه دربارهی وحید جلیلی گفته است: «وحید جلیلی برایمان همانقدر عزیز و دوست داشتنی ست که آوینی شهید.» جلیلی تا سال ۸۵ هدایتگر مجله سوره بود. اما در اواخر همین سال، او و همکاران اش در تحریریه ی چهارم سوره، به دلیل اختلاف با شیوه ی مدیریت وقت حوزه هنری و سازمان تبلیغات اسلامی (حسن بنیانیان و حجت الاسلام خاموشی)از سوره اخراج شدند. دلیل اصلی اخراج که به خودتوقیفی سوره نیز انجامید سرمقاله ای بود که جلیلی با عنوان "انقلاب فرهنگی منهای فرهنگ انقلابی!" نوشته بود که این مقاله بعدا در ویژه نامه "انقلاب" راه در اسفند 85 منتشر شد. پس از این اخراج، وی و همکاران اخراج شده اش، دفتر مطالعات جبههٔ فرهنگی انقلاب اسلامی را پایه گذاری کردند. انتشار مجلهٔ راه، با همکاری تحریریه سوره چهارم، ثمره ی این دفتر است . و اما ... آنچه که مرا متقاعد کرد
که از وحید جلیلی بنویسم روحیه ی مثال زدنی وی بود .وحید ، مردی با ایمان و با
اخلاص است که هرچه در کف دارد برای رضای خدا گذاشته ، من در این چند سالی که
فعالیتهایش را دنبال میکنم - مخصوصا در نشریه راه - هیچگاه ندیدم که در جایی لغزشی
از وی سر بزند (حداقل من ندیدم) . افکار ، اندیشه ها ،
نوشته ها ، و صحبت های وحید بگونه ای است که به انسان روحیه ای می دهد در جهت
جبران کاستی ها و خطاهای خود ، و تلاش برای جبران غفلت ها ، و هم چنین انگیزه ای می
دهد برای رفتن به سوی حقیقت ،برای رفتن بسوی خدا و هم چنین همیشه تقویت می کند حس
انسانیت را ... نوشتن برای افرادی چون وحیدجلیلی کاری بس دشوار است و اینگونه افراد را بیشتر از روی اندیشه ها و مکتوباتشان می توان شناخت ولی در وصف وحید همین نکته بس که به عقیده ی من یکی از عماریون زمان است و همیشه جانب حق و حقیقت را دنبال نموده . در ادامه نامه ی وی به
سید مهدی شجاعی را آوردم که بگونه ای نشانگر روحیات وحید است . ادامه مطلب نوع مطلب : عماریون، برچسب ها : وحید جلیلی، سعید جلیلی، نیستان، مهدی شجاعی، ابرار، مرتضی آوینی، سوره، بنیانیان، خاموشی، انقلاب، راه، جبهه فرهنگی، موسوی، احمدی نژاد، هاشمی، کرباسچی، پنجشنبه 1390/05/20 :: نویسنده : عمار پارسی
و خدایی که در این نزدیکیست ... در میان شلوغی های زندگی مان ،در میان شلختگیهای فکری مان ، در گیری های ذهنی مان و در میان تردیدهای روحی مان چه اندازه زیباست رسیدن به رمضان ... چه زیباست زیستن در ماه خدا و به عشق خدا چه اندازه زیباست استشمام بوی خدا و چه بسیار زیباتر رسیدن به خدا و رسیدن به خدا ... نوشتم رمضان تا به خاطر بیاورم چه روزها که منتظر آمدنش بودم ... هرجای دنیایی دلم اونجاست نوع مطلب : برچسب ها : رمضان، خدا، ماه خدا، تفکر، عشق خدا، یکشنبه 1390/05/16 :: نویسنده : عمار پارسی
و خدایی که در این نزدیکیست ... زنا کردی، مستی کردی، جاهلی کردی، این کا ر را کردی، آن کار را کردی….تو دیگر مسلمان نیستی، برو گمشو از خانه ی من. چند سال بعد….. حاجی امسال اسمش درنیامد تا برای پنجمین بار، کنار بیت الله الحرام نماز بخواند. غمگین و دلشکسته نشست رو به خدا، و تا صبح گریه و ناله سر می داد. حاجی هنوز مسلمان است! شب پای تلویزیون نشسته بود: ” خالد صادق از غزه: الان ۳ سال هست که غزه در محاصره هست و هیچکدام از مجامع…..” حاجی هنوز دلشکسته و حسرت زده دو رکعت نماز بی ریا در بیت الله الحرام است. حاجی هنوز مسلمان است! چند شب بعد، دوباره پای تلویزیون بود: “الان سیل اومده پاکستان و یه ۲۰ میلیون نفری هم ……” "تو ی سومالی داره فاجعه ی انسانی رخ میده ..." ("اینجا تکه نانی، با خرما و پنیر و زولبیا داریم / آنجا را نمیدانم") حاجی هنوز حسرت زده ی آن دو رکعت نماز است. زن حاجی دلش شکست. گفت: حاجی فردا شب افطار مهمان داریم. یک امشب را زولبیا نخر. پولش را بفرست برای این فلک زده ها. حاجی گفت: من با این سن، حال رفتن و ماندن در صف بانک را ندارم. یا خودت برو، یا زنگ بزن غلامرضا، فردا سر راهش بدهد. حاجی هنوز مسلمان است! ۱۴۰۰ سال قبل…. حاجی گفت: هر کس فریاد مسلمانی را بشنود، و به یاری او نشتابد، از امت من نیست! یک حاجی دیگر هم می گفت: اگر هر کس خبر تجاوز به نوامیس و سرزمین های مسلمانان را بشنود، و از شدت غصه، بمیرد، به خدا قسم در راه خدا مرده و شهید حساب می شود. ولی حاجی نگفت: اگر زنا و مستی و جاهلی کردی، از امت من یکضرب خارجی!!! ۱۴۰۰ سال بعد…. حاجی قصه ما، هنوز دلشکسته گوشه ای خلوت کرده بود. ندایی آمد: حاجی چند ساعت تو هواپیما نشستی… حاجی چند ساعت تو فرودگاه جده و تهران، علاف و منتظر پرواز شدی…. حاجی هر روز چند ساعت تو بازارهای عربستان، خوب می گشتی… پس حاجی انگار حال داری!!! حاجی عصبانی شد. می خواست بزنه تو دهان ندا…. که ناگهان ندا گفت: نه حاجی! بیخیال. نزنی ها. اومدم فقط یه پیشنهاد بهت بدم. حاجی ۵ میلیارد دلار، با یکم پس و پیش، هر سال داری می دی به وهابی ها!
حاجی امسال، بیا این ۵ میلیارد دلار رو…. ۸۰ درصدش رو برای خودت نگه دار. زولبیا که هیچ! برو برای مهمان ها، کباب بریونی بخر. ۷ در صدش هم بده به این مسلمونهای سومالی… ۷ درصد هم بده به فلسطینی ها… ۶ درصد هم بده به مستضعف های خودمون… اینطوری هم به مهمانات می رسی، و هم از دین خدا خارج نمی شی. . . . . . و ما هنوز منتظر تصمیم حاجی هستیم! راستی، داشت یادم می رفت. یک ندایی هم، همین الان دوباره اومد. این شماره حساب رو داد: 99999 بانک ملی و گفت: یک امشب را زولبیا نخر / نون و خرما در یخچال داریم… یک فردا را، صف بانک نه!، صف عابر بانک را تحمل کن… یک امشب را مرد نباش بیا و بنشین تا گریه کنیم برای خودمان یک امشب را (برگرفته از یادداشت دختر ناراضی narazi.ir ) نوع مطلب : به قلم دوستان، برچسب ها : |
||